تبلیغات

چگونه هیچکاک ببینیم؟

اندیشه پویا: شاید مانند رابین وود منتقد مشهور که پس از 34 سال از انتشار کتاب فیلم های هیچکاک اش نوشت: «با این که در این سال های مدید ارادت من به هیچکاک ذره ای کم نشده بلکه بیشتر نیز شده، اما با خودم گفتم چیزی برای گفتن نمانده است.» باید این چنین نوشته ای درباره آلفرد هیچکاک را آغاز کرد. به اندازه ای که درباره او تاکنون کتاب و مقاله نوشته شده درباره هیچ فیلمسازی نوشته نشده است.

 چگونه هیچکاک ببینیم
اما باز به قول رابین وود، «با این که موجودیت مادی فیلم های هیچکاک روی نوار سلولویید تثبیت شده (دستخوش فرسایش و پارگی می شوند) اما مفهوم آنها نزد هر تماشاگر و در هر عصری متفاوت خواهد بود. از این منظر همواره چیزی برای گفتن باقی خواهد ماند.» این شاید دلیل استمرار نوشتن و گفتن از «هیچکاک همیشه استاد» باشد. هیچکاک که از 1922 کارش را با نوشتن گفتگوهای فیلمنامه و طراحی صحنه، در 23 سالگی و در استودیوهای فیلمسازی در بریتانیا آغاز کرد.

پس از هجرت به هالیوود، تا زمان مرگ در مجموع هفتاد فیلم ساخت. محمد علی سجادی که برخی فیلم هایش همچون شیفته «رنگ شب و جنایت» را تحت تاثیر هیچکاک می دانند با گفتن «این که چه فیلمسازی هست که از هیچکاک تاثیر نگرفته؟» از نخستین مواجهه اش با این فیلمساز می گوید و ما را برای دیدن آثار هیچکاک راهنمایی می کند. چه بهانه ای بهتر از این که می توان بار دیگر به تماشای فیلم های هیچکاک نشست؟ کارگردانی که تروفو درباره اش می نویسد: «لویی فردینان سلین افراد را به دو دسته تقسیم می کند. خودنماها و چشم چران ها. هیچکاک آشکارا به گروه دوم تعلق دارد. وی در زندگی شرکت نمی کند، بلکه صرفا به نظاره و تعمق در آن نشسته است.» حالا گویی نوبت ماست که به نظاره و تعمق در آثار آلفرد هیچکاک بنشینیم.

فصل اول: چگونه با هیچکاک آشنا شدم؟

سال 1356-1355 بود. چهارشنبه هر هفته کانون فیلم سینمای آزادی فیلمی برای علاقه مندان در سینما سیمونن پخش می کرد. فیلم هایی از بزرگ ترین فیلمسازان تاریخ سینما؛ آثار کارگردانانی چون اینگمار برگمان، میکل آنتونیو آنتونیونی، فدریکو فلینی، روبر برسون، ژان لوک گدار و ... بیشتر فیلم ها متعلق به سینمای تجربی و هنری بود. در یکی از آن چهارشنبه ها فیلم پرندگان آلفرد هیچکاک پخش شد. نخستین فیلمی بود که از هیچکاک می دیدم. فیلم را نپسندیدم. آن زمان چنین فیلمی مورد علاقه من نبود. ساخته های کسی چون برگمان برای من در آن دوران جذاب بود. بعد از انقلاب اسلامی که به تدریج آن هم ابتدا با دیدن فیلم سرگیجه در سال 1364 که آن را روی نوار وی.اچ.اس دیدم، بدون زیرنویس فارسی، به هیچکاک نزدیک شدم.

 چگونه هیچکاک ببینیم

با دیدنش فیلم برای من تمام نشد. دنبالش رفتم، نقدهایی که درباره اش نوشته شده بود، خواندم؛ به خصوص نقدهایی که رابین وود و پرویز دوایی نوشته بودند. آن زمان با استاد شمیم بهار آشنا بودم. همراه او هم که بودم بسیار درباره این فیلم حرف می زدیم. از آن زمان به بعد، من شگفت زده و مجذوب جهان هیچکاکی شدم. منی که به سینما و ادبیات جهان، جنایی، پلیسی و معمایی علاقه داشتم، جذب هیچکاکی شدم که استاد این ژانر بود.  
فصل دوم: چرا هیچکاک کارگردان مهمی است؟

هیچکاک و آثار او کهنه شدنی نیستند، چرا که اولا امر ماهیتی در فیلم های او حاضر است. افرادی همچون هیچکاک، شکسپیر، حافظ و ... با وجوهاتی هستی شناسانه با جهان اطراف خود مواجه می شوند. دوم این که هیچکاک داستانگوی متبحری است. سوم هیچکاک همچون حافظ رند است. یک رند انگلیسی که نه تنها زرنگ است و باهوش بلکه تام آن مختصات رند فارسی در او هست. هیچکاک رند سینماست. چهارم این که هیچکاک فن سالار (تکنسین)چیره دستی است. پنجم این که آدمی با فیلم های او هم سرگرم می شود و هم به تفکر وادار می شود. ششم وجوهات هستی شناسانه و روان شناسانه در فیلم های هیچکاک است که ریشه در یک سنت عظیم انگلیسی دارد؛ سنتی که شکسپیر نیز از آن بهره می برد.

در شکسپیر هم ساختار جنایی و معمایی را می بینیم؛ از هملت گرفته تا مکبث و مهم در فیلمسازی استاد این است که به زبان سینما این وجوهات را بیان می کند و او یک اکسپرسیونیست کبیر است. هفتم این که در کارنامه او برخلاف بسیاری از فیلمسازان، «تکرار» دیده نمی شود، چرا که هیچکاک از نظر مؤلف خود را رها می سازد. در تمام فیلم های هیچکاک یک ذهنیت دیده می شود اما فارغ از دوست داشتن جهان او یا نداشتنش، فیلم های او پر است از تلون و تجربه. هشتمین دلیل اهمیت او، آن جمله گدار است که می گوید بعد از نسل اول فیلمسازانی چون آیزنشتاین، هیچکاک مهم ترین و تاثیرگذارترین فیلمساز تاریخ سینماست. اگر سینما را سرگرمی بدانیم، که معتقدم سرگرمی است، هیچکاک تلقی تماشاگران را از سرگرمی نیز تغییر داد.

 چگونه هیچکاک ببینیم

فصل سوم: آنچه پیش از تماشای هیچکاک باید بدانید

1. یک نکته خاص:

من که به تدریج با هیچکاک آشنا شدم، جهانی را شناختم تمام به هم پیوسته دارای یک زبان مشترک بصری و با مؤلفه های منسجم. فیلم های هیچکاک را نمی توان بر اساس ویژگی های بصری تقسیم کرد. تمام فیلم هایش پر از موتیف های تکرار شونده اند. حال چه آنها در تصویر باشد و چه در مضمون، بهترین مثال در مضمون شخصیت مادر در چندین فیلم او از جمله در «شمال از شمال غربی»، «روانی» و «بدنام» است. در این فیلم ها مادرانی را می بینیم که فرزندان شان زیر سیطره آنها هستند و فرزندان تلاش می کنند از سلطه مادر رها شوند.

این سیر رهایی بخشی البته فرجام های متفاوتی دارد. در «روانی» مادرت توسط پسرش کشته می شود. پسر روانی شده و خود در نقش مادر فرو می رود. در «شمال از شمار غربی»، مرد در طول فیلم بالغ می شود و در نهایت رها و در «بدنام» فرزند راهی به رهایی پیدا نمی کند.

چگونه هیچکاک ببینیم 

«روانی» (آلفرد هیچکاک - 1960)


2. تکنیک های روایی:

هیچکاک داستانگوی قهاری است. در این هیچ شکی نیست. اما برای هیچکاک فقط ماجرا مضمون و داستان نیست. آنچه مهم است روایتگری اوست. او زیبایی شناسی روایت هر فیلمش را به درستی پیدا می کند. به ظاهر داستان های او داستان های ساده ای است. «بدنام» داستان یک جاسوس و علاقه اش به یک زن است. اما چگونه این داستان با روایت هیچکاک چنین پیچیده می نماید؟ داستان های هیچکاک تخیل دارند و این تخیل علت سرگرم کننده بودن آنها برای عامه تماشاگران است. البته بعضی از فیلم های او از لحاظ روایت بسیار پیچیده می شوند؛ «سرگیجه» بهترین نمونه اش است. هیچکاک در روایت بدعت گذار هم هست، همچنان که در روانی قهرمان اولش را نیمه های فیلم می کشد.

3. تکنیک های فنی:

بعضی می گویند فیلم های کسی همچون هیچکاک امروز دیگر کلاسیک است، بدون پیچیدگی تکنیکی است، ساده است. تنها یک پلان سانس در رد این گفته در «بدنام» از یک نمای اکستریم لانگ شات دوربین به آرامی حرکت می کند تا برسد به نمای اکستریم کلوزآپ یک کلید. حرکت های دوربین، کات ها، فلاش بک ها و تقطیع ها در فیلم هیچکاکی خود بخشی از روایت فیلم را تشکیل می دهند. شاید اوج فن سالاری هیچکاک در «طناب» است. فیلمی بدون کات، تمامی یک پلان سانس به مدت دو ساعت، که زمان واقعی یک داستان را به نمایش می گذارد. داستانی 81 دقیقه ای. یا تمام آن فصل معروف قتل در حمام در «روانی». گویی فیلم صامت است. با نوع تقطیع ها و برش هایی که هیچکاک می زند. اصل سینماست آن سکانس. چاقویی است که گویی به تن مقتول نمی خورد. دل و روده و خونی که در سینمای امروز دیده می شود، در این سکانس نیست. اما این قدر نمایشش جالب است که برای تماشاگر باورپذیر می شود. نشانه این باورپذیری، ترسیدن تماشاگر است. یا «سرگیجه» اش که با دیدنش سرگیجه می گیریم، با نماها و مؤلفه های بصری؛ نمایشی است از قدرت فیلمسازی او. هیچکاک فیلمسازی است پیبچیده، به پیچیدگی موهای بلوند مدلین سرگیجه.

 چگونه هیچکاک ببینیم

4. ژانر فیلم سازی:

او استاد دلهره است و تعلیق فیلم هایش به تمامی همین است. حال چه در ژانر جنایی باشد و چه در ژانر تریلر جاسوسی و چه پلیسی و چه آن فیلم هایی که ملودرام در آنها پررنگ باشد. می گفتند در یکی از اکران های روانی، پس از نمایش فیلم فردی از سالن بیرون آمده و داد می زده آقایان! خانم ها! قاتل فلانی است. صحت این ماجرا مهم نیست، مهم اهمیت نداشتن این نکته برای هیچکاک است. برای هیچکاک مهم نیست قاتل کیست. در «اعتراف می کنم» قاتل را نشان تماشاگر می دهد. مهم برای او مسیر داستان است. فردی چگونه قاتل می شود و اقدام به کشتن می کند. مهم برای او ایجاد حس تعلیق در تماشاگر است.

اگر در کافه ای فردی باشد که کنارش چمدان باشد و چمدان منفجر شود، برای تماشاگر این صحنه هیجان انگیز است اما اگر تماشاگر همراه با آن فرد در خیابان راهی شود و آن چمدان را در دست داشته باشد، تماشاگر بداند که داخل چمدان بمب است و شخصیت فیلم نداند، اینجاست که تعلیق به وجود می آورد؛ این که چه زمانی این بمب منفجر می شود. تفاوت فیلم هیچکاکی در همین است. هیچکاک جدول متقاطع یا معما برای تماشاگر حل نمی کند. او با تماشاگر بازی می کند. این بازی کردن از یک اصل فلسفی می آید. اصلی نهفته در این سخن شکسپیر: «زندگی صحنه نمایش است»؛ یا به قول فردوسی: «به بازیگر ماند این چرخ مست». راز هیچکاک در همین است.

 چگونه هیچکاک ببینیم

فصل چهارم: قدم به قدم؛ چگونه هیچکاک ببینیم؟

گام اول:

از «بدنام» (1946) شروع کنید. آلیشا هیوبرمن (با بازی اینگرید برگمن)، دختر یک جاسوس نازی دستگیر و محکوم شده، که به بی بند و باری شهرت دارد به دولین (با بازی کری گرانت) مامور مخفی آمریکایی دل می بازد. قصه «بدنام» قصه عشق های نجات بخش است. البته به سبک هیچکاک. داستان علاقه زن و مرد به یکدیگر است. دولین ناتوان از بیان عشق است و منفعل و الیشا متزلزل و الکلی. هر دو قُد و یکدنده که به آزار یکدیگر مشغول می شوند.

 چگونه هیچکاک ببینیم

«بدنام» (آلفرد هیچکاک - 1946) 


در کنار این دو، مردی هم حاضر است به نام الکساندر سباستین که نازی است. و پول دار که دل دار قدیمی آلیشیا است. او عشق قدیمی اش را به دست می آورد اما در نهایت الیشیا و دولین به هم می رسند. فیلم سه شخصیت محوری دارد و به هر سه کاراکتر به یک اندازه بها می دهد. از نظر تماتیک، تمام انسان ها در مخمصه ای گیر افتاده اند و در پایان، این عشق است که پیروز میدان است. این موضوع از نظر ساخت و ساز یک اثر، بسیار جذاب است.

نکته دیگر کلیشه ای و قراردادی بودن قصه است که حول موضوع «عشق و وظیفه» می چرخد. این «عشق و وظیفه» که در تمام فیلم جریان دارد، جزئی است از وجه کار که تمام پرسوناژها درگیر آن هستند. همچنین دید جاسوسی و تجزیه و تحلیل مسائل جاسوسی، جنگ و موضوعاتی از این دست، تماما در بک گراند داستان هستند. آنچه در فورگراند فیلمنامه وجود دارد، رابطه ای عاشقانه است. قصه جاسوسی، تنها قصه زمینه است. تعادل بین این دو بسیار درخشان اتفاق می افتد، آن هم بی آن که به ورطه پروپاگاند و تبلیغات بیفتد. به خصوص این که «بدنام» پس از جنگ جهانی دوم ساخته شده است. از نظر تم، به نظر می رسد که فیلمنامه از آن دست کارهایی باشد که در دفاع از آمریکا ساخته شده، در حالی که اصلا این گونه نیست. شخصیت ها دوسویه عمل می کنند و این فیلم را به تراژدی نزدیک می کند. از این حیث، به یاد آثار کلاسیک یونان می افتیم. «بدنام» بن مایه های تراژیک کلاسیک را در خود دارد که به لحن مدرن گفته می شود. نکته دیگر «بدنام» دستاوردهای تکنیکی است؛ بی شمار تصاویر اشیا را می بینیم. گویی برای هیچکاک «بدنام» بازی با اشیا هم هست. کلید، یک فنجان قهوه و ...

گام دوم:

حالا سیزده سال به جلو بروید و به تماشای «شمال از شمال غربی» (1959) بنشینید. یکی از سرگرم کننده ترین و هزار و یک شبی ترین فیلم های هیچکاک. استاد مسلم سینما در بازیگوشانه ترین حالت خود – در آن سال ها هیچکاک در اوج شهرت و خلاقیت هم بود – تعلیق و دلهره را در کنار شوخ و شنگی می گذارد که محصولش همین فیلم است. راجر تورنهیل (با بازی کری گرانت) روزی با ماموری مخفی به نام جرج کاپلان اشتباه گرفته می شود – همان الگویی که پیش تر هیچکاک در دیگر فیلم درخشانش «مرد عوضی» (1956) استفاده کرده بود. اشتباهی که منجر به کشانده شدنش به دنیایی از مخاطرات و دسیسه ها می شود. مردی با روزمرگی های همیشگی اش به یکباره به جهانی بی منطق می افتد که در آن هیچ کس نمی تواند کمکش کند.

 چگونه هیچکاک ببینیم

«شمال از شمال غربی» (آلفرد هیچکاک - 1959) 


فیلم اوج بازیگری کری گرانت است، با آن نمای مشهور حمله هواپیمای سم پاش به کری گرانت. «شمال از شمال غربی» عصاره فیلم های جاسوسی هیچکاک است.

گام سوم:

پرندگان (1963)؛ از شاهکارهای سیاه استاد است که در آن عشق و ایثار فرجامی به غیر از مرگ ندارد. «قصه پرندگان» حمله بی علت و دلیل دسته های پرندگان به ساکنان شهرهاست. یک فیلم شبه سوررئالیستی است از این نظر که فانتزی در آن وضوح ندارد. گویی اتفاقات در فیلم واقعی است اما بیشتر کابوس جمعی است. این فیلم همچون دیگر آثار هیچکاک، فیلمی چند لایه است. یکی از لایه های «پرندگان» رابطه انسان ها، از جمله رابطه مادر و پسر، و رابطه انسان ها با طبیعت است. رابطه انسان ها با طبیعت ناشناخته در پرنده ها تجلی پیدا می کند و در واقع پرنده هایی که در این فیلم می بینیم، هراس انسان از طبیعت را به نمایش می گذارد.

 چگونه هیچکاک ببینیم

«پرندگان» (آلفرد هیچکاک - 1963) 


در این فیلم هیچکاک به ما نشان می دهد که انسان از لحظات آتی زندگی خود و این که چه در پیش است، خبر ندارد. «پرندگان» دارای ساختاری افسانه مانند است. همچنین باید به حاکم بودن نگاه فرودی در دوران ساخت فیلم اشاره کرد که در این فیلم نیز خود را در روابط ادیبی نشان می دهد. اگرچه ارجاعات فرامتنی در این فیلم فراوان است، اما هیچکاک در نهایت درگیر مسائل روز نمی شود. در واقع دغدغه اصلی هیچکاک، مسائل بنیادین و وجودی بشر است. این که چگونه ممکن است حیوانات یقه انسان، یعنی حیوان ناطق را بگیرند.

در فیلم می بینیم که انسان چگونه و در چه لحظاتی برای نجات خود دست به دامان خرافه می شود. تفسیرهای صورت گرفته از این فیلم متفاوت بوده؛ از جمله برخی حمله پرندگان را به حملات اتمی یا سونامی و ... تعبیر کرده اند. از نظر فنی نیز فیلم حرف های زیادی برای گفتن دارد؛ آن نمای مشهور از زاویه دید پرندگان فراز شهر بودگابی از آن جمله هستند. فیلم موسیقی ندارد. موسیقی اش صدای مهیب و ترسناک پرندگان هستند. هیچکاک همزمان با پیش بردن روایت، فضاها را نیز به دقت برای ما ترسیم می کند تا برای ما عینی شوند. آن سکانس های ابتدایی فیلم از شهر بودگابی، شاید به نظر زاید است اما هیچکاک با زیربافت ها، سکوت ها، دقت در ترسیم جغرافیا و ... است که توانسته «پرندگان» را خلق کند.

گام چهارم:

حالا نه سال به عقب بازگردید و به تماشای «پنجره عقبی» (1954) بنشینید. فیلمی که در دستان هیچکاک به تجسسی حیرت انگیز درباره تماشا کردن بدل می شود. داستان عکاس خبری ماجراجویی به نام جفریز (با بازی جیمز استوارت) است که به دلیل شکستگی پایش خانه نشین شده است. برای وقت گذرانی پنجره های خانه های آن طرف حیاط پشتی آپارتمانش را زیر نظر می گیرد. او از یک طرف درگیر تردیدهایش برای ازدواج با نامزدش لیزا (با بازی گریس کلی) است و از طرف دیگر متوجه می شود که یکی از همسایه ها همسرش را کشته اما جفریز نمی تواند به کسی این را ثابت کند.

 چگونه هیچکاک ببینیم

«پنجره عقبی» (آلفرد هیچکاک - 1954) 


پنجره هایی که جفریز به آنها نگاه می کند، گویی هر یک پرده سینما هستند. ماجرایی در داخل قاب هر کدام از آنها رخ می دهد؛ ماجراهایی که به دلمشغولی های جفریز به شکلی زنجیره ای گویی متصل هستند. حرکات دورانی دوربین روی پنجره ها و به درون خانه جفریز شاهکار فنی هیچکاک است. جزییات فیلم بسیار زیاد است؛ مهم ترین شان رفت و آمد، ورود و خروج آدم ها به آپارتمان های روبرویی است که جفریز آن را زیر نظر گرفته است. سکانس پایانی فیلم از جمله تکان دهنده ترین رویارویی های تاریخ سینماست. جایی که قاتل به خانه جفریز می آید. جفریز برای فرار از مرگ با همکاری نامزدش ابتدا لامپ خانه اش را خاموش می کند و در یک فرصت مناسب، با زدن فلاش دوربین عکاسی اش مقابل صورت قاتل او را سردرگم می کند. «پنجره عقبی» در آن سال پرشکوه سینما در کنار ساخته هایی چون «راننده تاکسی»، «جانی گیتار»، «در بار انداز»، «دزیره» و «هفت سامورایی» اکران و مانند آنها از جاودانه ترین فیلم های تاریخ سینما شد.

گام پنجم:

«سرگیجه» (1957)؛ بهترین فیلم استاد و شخصی ترین فیلمش (محبوب ترین فیلم منتقدان و یکی از بهترین های تاریخ سینماست. مامور پیسی به نام اسکاتی (با بازی جیمز استوارت) که به دلیل ترس از ارتفاع از کارش استعفا کرده، از طرف یکی از دوستانش مامور تعقیب همسر او مادلین (با بازی کیم نوواک) می شود. در جریان این تعقیب ها و اقدام به خودکشی مادلین در خلیج سن فرانسیسکو، رابطه ای عاطفی میان این دو پیش می آید اما سرانجام مادلین خودش را از بالای برج کلیسایی پایین می اندازد و اسکاتی به دلیل بیماری اش ناتوان از کمک به اوست.

 چگونه هیچکاک ببینیم

«سرگیجه» (آلفرد هیچکاک - 1957) 


چندی بعد اسکاتی به دختری به نام جودی بر می خورد که بسیار شبیه مادلین است. جودی در واقع همان دختری است که با ایفای نقش مادلین، همسر مقتول دوست اسکاتی او را فریب داده است. فیلمی پیچیده پر از طراوت و اعجاب اوج تعلیق و اثباتش بر عنصر غافل گیری توسط هیچکاک، به همراه تلاش دیوانه وار اسکاتی برای زنده کردن یک زن مرده، ترفند تکنیکی فوق العاده هیچکاک برای القای حس سرگیجه به تماشاگر و نیز حس عذاب وجدان اسکاتی و تلاشش برای بازسازی گذشته و رهایی از این حس، از جنبه های این شاهکار هستند.

معتقدم «سرگیجه» و «بوف کور» یک ساختار دارند. پر از رمز و رازند. زن اثیری و لکاته در این دو اثر حضور دارند؛ مادلین و جودی. اسکاتی بین آنهاست. مانند راوی «بوف کور» که بین لکاته و اثیری در نوسان است و آن چنان که باعث مرگ احساس در اسکاتی می شوند، جان راوی «بوف کور» را هم می گیرند. صحنه های تعقیب مادلین، کل فصل پایانی، آنجا که اسکاتی بر ترسش از ارتفاع غلبه می کند و بازی جیمز استوارت و کیم نوواک به یادماندنی است.

فصل پنجم: پاسخ به یک نقد رایج

برخی معتقدند او فیلمسازی بورژواست. در فیلم هایش به طبقات مرفه یا دست کم متوسط می پردازد. می گویند او هیچ وقت فیلمی درباره مثلا کارگران نساخته است. پس فیلمسازی نیست که گرایش چپ داشته باشد. به نظر من چنین تقسیم بندی هایی و جای دادن هیچکاک در آنها اشتباه است. مسلما او نیز گرایش ها و آرای سیاسی – اجتماعی داشته است. با فیلم هایش، به نظر می رسد اعتقادات مسیحی در او پر رنگ باشد، اما او انسانی است مؤمن و با ایمان؟

چگونه هیچکاک ببینیم نمی دانیم، خود که گفته چنین نیست. تالستوی «آنا کارنینا» را که می نویسد، گویی می خواهد در نفی خیانت بنویسد اما رمان فراتر از آن می رود و ابعاد دیگری پیدا می کند. داستان فراتر از ایدئولوژی می رود. فیلم های هیچکاک فراتر از ایدئولوژی هاست. در نوابغی همچون هیچکاک، شما با مصادیق جهان شمول و ازلی و ابدی طرف هستید. رابطه انسان با هستی، با طبیعت و مفاهیمی چون ترس و وحشت مواجهیم. با این ایده مواجهیم که «چه کسی می داند پشت آن پیچ، چه در کمین ماست.» چنین ایده هایی فراتر از اندیشه های چپ و راست است.

گزارش تخلف

تمامی مطالب از سایت های مجاز فارسی و ایرانی تهیه و جمع آوری شده است، در صورت وجود هرگونه مشکل از طریق صفحه گزارش تخلف اطلاع دهید.

تبلیغات

جدیدترین اخبار

داغ ترین اخبار