تبلیغات

گفت و گو با «عزت الله فولادوند»؛ زمینه و زمانه آقای مترجم

ماهنامه اندیشه پویا - مریم شبانی: زنگ در خانه را که می زنم، بدون هیچ سوال و صدایی در باز می شود. در را که پشت سرم می بندم میزبان را می بینم که مقابلم ایستاده؛ با چشمانی تنگ کرده و دست هایش که فرو رفته داخل جیب های شلوار. همیشه هم اوست که اول سلام می گوید، بلند و کشیده؛ به کشیدگی گردنش که فراز کرده برای استقبال از مهمان. همیشه آراسته لباس می پوشد با کفش های واکس خورده. نه اینکه چون مهمان دارد چند ساعتی آراسته است، نه! سرزده هم که به بهانه رساندن کتاب و یا مجله ای زنگ خانه اش را زده ام، به ثانیه نکشیده دیده ام که آراسته و شق و رق جلوی در ایستاده و با نگاه پرسشگرش سر تا پایم را ورانداز می کند قبل از اینکه بپرسد «چه خبر؟».


توی خانه اش جای نشستن هر مهمان مشخص است. جای من را همیشه با انگشت نشانم می دهد؛ منتهی الیه سمتِ راست مبل راحتی سه نفره ای که به دیوار تکیه زده. درست زیر سایه آیینه ای قدیمی که از چند نسل و چند خانه گذشته و تزیین خانه او شده. خودش آخرین نفری است که می نشیند، مهمان ها که سرجای شان نشستند اول نظم ایجاد شده را نگاه می کند و بعد لبخند به لب سر جای خودش می نشیند؛ کنار زیرسیگاری مخصوص و استکان کمر باریک چای که همیشه هم نیمه پر است. وقتی هم که می نشیند، توی صورت تک تک مهمان ها نگاه می کند، لبخند می زند و یک «آه» بلند می گوید. این «آه» یعنی آزاد باش! یعنی شروع مهمانی. لبخندش هم خاص خودش است؛ از آن لبخندهایی که وصفش آسان نیست و فقط اگر که جایی دیدی کسی بر لب آورد می توانی با انگشت به بغل دستی ات نشانش دهی و بگویی ببین! مثل عزت الله فولادوند می خندد.

زمینه و زمانه آقای مترجم
 

بله! این جا خانه عزت الله فولادوند است. ما بدون قرار از پیش گفته شده ای، بیش تر پنج شنبه بعد از ظهرها یک دورهمی کوچک در خانه عزت الله فولادوند داریم. ما یعنی من، رضا خجسته رحیمی سردبیر اندیشه پویا و پروانه شعبانی مدیر انتشارات منیوی خرد. چای می نوشیم، شیرینی می خوریم و از هر دری و هر جایی حرف می زنیم. آمدن مان پای خودمان است و رفتن مان با اجازه صاحب خانه. یک قانون نانوشته هم می گوید این جا که هستی زنگ گوشی تلفن همراهت را قطع کن، فکرت را آزاد کن و با جمع باش. میزبان هم همیشه چند سوال از چرایی یک اتفاق یا گفته ای که جایی شنیده و نوشته ای که به تازگی خوانده در آستین دارد برای درانداختن بحث. مسیر بحث را عزت الله فولادوند مشخص می کند. بحثی اگر بین دو نفر از ما دربگیرد و او علاقه ای به ادامه آن نداشته باشد با پرسیدن یک سوال تمامش می کند.

سوالی اگر میپرسد، خودش جوابش را می داند، فقط می پرسد تا جواب های ما را با آنچه در ذهن دارد محک بزند. دقیق گوش می دهد و با همین دقت هم می خواهد که به او گوش دهیم. نقطه شروع و پایان دورهمی پنج شنبه های ما مشخص است مگر این که هر کدام از ما مهمان ها بخواهیم خلاف جریان حرکت کنیم که همین چند هفته قبل هر سه نفر ما خلاف جریان شدیم. موضوع صحبت آن پنج شنبه را به عزت الله فولادوند تحمیل کردیم. بهانه زور آزمایی را هم انتشار ارج نامه عزت الله فولادوند به ما داد؛ کتاب «در جست و جوی خرد و آزادی». به عزت الله فولادوند گفتیم می خواهیم دست ما را بگیرید و با خودتان به گذشته ببرید. «کدام گذشته؟» را با لحنِ ملتمسانه ساختگی اش پرسید.

قاب عکس های دور و اطراف خانه را نشانش دادیم و گفتیم ما را ببرید داخل این قاب عکس ها و داستان هر کدام را برای مان بگویید. قاب عکس نیم تنه یکی از رجال قاجار را نشان دادم و پرسیدم بگویید او کیست؟ مِن و مِن کرد. دلش نیست از گذشته خودش حرف بزند. از سوال پرسیدنی که مخاطب مستقیمش خودش باشد گریز دارد. دوباره که پرسیدم گفت: «فقط برای خودت می گویم.» بلند شد، قاب عکس را برداشت، داد دست خودمان تا نگاه کنیم. با اشاره دست نوشته های روسی زیر عکس را نشان مان داد و گفت: «ایشان جد بزرگ مادری بنده هستند. این عکس هم در مراسم تاج گذاری تزار روسیه از ایشان برداشته شده که به عنوان مهمان و نماینده ایران شرکت کرده بودند.»

زمینه و زمانه آقای مترجم  

از جای یکه نشسته بودم بلندم کرد و برد طرف دیگر پذیرایی خانه اش و به یک قاب عکس اشاره کرد. گفت: «ایشان نصر الله امیراعظم هستند ،جد مادری بنده و پسر آن آقا که دیدی.» توجهم به چلچراغی جلب شد که توی عکس بود؛ همانی است که در خانه عزت الله فولادوند نصب است. یک قاب دیگر هم توجهم را جلب کرد. جمعیتی از مردان که ایستاده اند و یک نفر با چهره و پوششی متفاوت جلوتر از همه ایستاده و به تفنگش تکیه کرده. شبیه بیش تر عکس هایی که از دوران مشروطه دیده ایم. قاب را دستم داد و آن مرد متفاوت را معرفی کرد: «او عبدالله خان فولادوند است. رییس ایل بختیاریِ فولادوند که جد بزرگ پدری من بودند.» وقتی پرسیدم پس جد پدری تان کو؟ قاب جد پدری را هم نشانم داد.

گفت: «ایشان هم عزیزالله خان فولادوند و جدی پدری من هستند.» بعد هم اشاره داد به عکس جوانی در لباس قضاوت دوره پهلوی اول و گفت: «غلامرضا فولادوند هستند، قاضی دادگستری و پدر من.» عزت الله فولادوند این سیما و قیافه را از پدرش به ارث برده. عکس مادرش را هم نشانم داد و گفت: «شازده خانمی بود برای خودش.» گفتم از مادرتان بیش تر بگویید. گفت: «مادرم زن فاضلی بود. سواد شعر داشت. فارسی اش درجه یک بود. عاشق ادبیات فارسی بود. زبان فرانسه می دانست و زبان عربی هم بلد بود. خیلی با دیسیپلین بود.» از پدرش هم گفت که «عاشق ادبیات فارسی و دوستدار سعدی بود.» معلوم شد که علاقه عزت الله فولادوند به سعدی هم ارثیه پدری اوست و باز هم از پدرش گفت که «در شهرهای مختلف قاضی دادگستری بود.

دوره ای استاندار خوزستان و دوره ای هم استاندار فارس بود. مدتی هم رییس کل ثبت بود. نماینده دوره هفدهم مجلس شورای ملی هم بود. همان دوره یکی از عموهایم هم نماینده مجلس بود که مخالف مصدق بود اما پدر من از دوستان و موافقان دکتر مصدق بود.» و بعد خاطره ای تعریف کرد از دکتر مصدق: «یک روز عصر دکتر مصدق به منزل ما آمد برای دیدن پدرم. پدر من و برادرم را هم صدا زد تا در جلسه حاضر باشیم. دکتر مصدق مرد مهربان و آرامی بود. در اثنای صحبت بود که به فکر فرو رفت و بعد از لحظه ای سکوت گفت که ای کاش این مملکت نفت نداشت.» از چند بار یکه در نوجوانی با پدرش به منزل قوام السلطنه رفته هم تعریف کرد.

 

گفت: «غائله آذربایجان و پیشه وری تمام شده بود که یک روز عصر با پدر و برادرم در خیابان کاخ نزدیک منزل قوام السلطنه قدم می زدیم که سری هم به او زدیم. در اثنای صحبت من گفتم که جناب آقای قوام ما جوان هستیم و شما یک عمر در سیاست و کارهای کشوری بودید. من و برادرم از شما می خواهیم که یک نصیحت به ما بکنید. قوام خیلی کم حرف بود. وقتی هم که حرف می زد خیلی با تامل حرف می زد. مدتی طولانی فکر کرد و فکر کرد. بعد از مدتی سر برداشت و گفت: بعد از هفتاد سال عمر و پنجاه سال کار سیاسی در این مملکت به این نتیجه رسیده ام که این مملکت جای زندگی نیست.»

زمینه و زمانه آقای مترجم 


نصیحت آن روز قوام السلطنه هیچ وقت در عزت الله فولادوند اثر نکرد. او عاشق ایران ماند و فقط همان دوران جوانی سال هایی را برای تحصیل خارج از ایران گذارند؛ در شهرهای لندن، پاریس و نیویورک. دبیرستانش را در یک مدرسه شبانه روزی در شعر ردهیل گذراند، در انگلستان بعد از جنگ جهانی دوم. یک عکس پرتره نشانم داد از همان دوران، از شانزده سالگی خودش. دست مان را گرفت و با خودش برد به مدرسه شبانه روزی اش: «پدرم قرار نبود من را به خارج از ایران بفرستد اما چون رسم بر این شده بود که در میان اقوام و دوستان همه فرزندان خود را برای تحصیل به خارج می فرستادند، من هم به پدرم اعتراض کردم و خواستم که من را به انگلستان بفرستد. در مدرسه شبانه روزی فقط من و یک پسر دیگر خارجی بودیم و همه انگلیسی بودند.»


از نظم و  دیسیپلین سفت و سخت مدرسه شبانه روزی گفت و شرایط سخت زندگی آن سال ها: «بعد از جنگ همه چیز کوپنی بود. اول سال تحصیلی که مدرسه شروع می شد باید کوپن هامان را به مدرسه می دادیم تا برای ما غذا درست کنند. کوپن برای گوشت و کره و شکر و شیرینی و شکلات و این چیزها بود.» از سرمای سخت زمستان های انگلستان گفت و دردسرهایش: «انگلستان زمستان های خیلی سردی دارد، به خاطر شرایط آن سال ها شوفاژ همیشه خاموش بود. هر کدام مان دو پتو داشتیم و یک کیسه آب جوش را پر می کردیم و با گرمای آن می خوابیدیم.» صبحانه خوردن هم دردسرهای خودش را داشت یا به قول عزت الله فولادوند «جالب بود»:

«نان های سفید کره مالیده شده را آماده باری ما گذاشته بودند. توی پارچ های بزرگ هم چای مخلوط با شیر روی میز بود. نان را که نمی شد سرد بخوریم. یک بخاری گازی دیواری توی ناهارخوری بود که صف می کشیدیم و نان را می زدیم سر چنگال و دم بخاری نگه می داشتیم تا تست شود و قابل خوردن. مربا هم اگر می خواستیم باید با پول خودمان می خریدیم، اسم ما ن را روی شیشه می نوشتیم و توی گنجه ناهارخوری نگهداری می کردیم.»

حالا در 82 سالگی، تاثیر آن سه سال زندگی در شبانه روزی را «عادت کردن به سختی و انضباط» می داند. عزت الله فولادوند وسط صحبت بلند می شود و به اتاقی دیگر می رود. آن هایی که با او نشست و برخاست دارند می دانند که این خروج های یکباره معنایی ندارد جز این که موضوع صحبت را تغییر دهد. به اتاق پذیرایی که برگشت درباره سال های حضورش در پاریس و دانشکده پزشکی پرسیدم که گفت: «قرار بود فقط درباره قاب عکس ها بپرسی. توضیح دادم و تمام شد.» اصرار و سماجت ما نتیجه داد و به سوالم جواب داد:

زمینه و زمانه آقای مترجم

پدرتان می خواست که شما پزشکی بخوانید؟


بله! پدرها در ایران همیشه اصرار دارند که فرزندشان در وهله اول دکتر شود و اگر هم نشد مهندس، تا زندگی شان بگردد.

و شما نه پزشک شدید و نه مهندس. چرا پزشکی را رها کردید؟


به پدرم نامه نوشتم که می خواهم پزشکی را رها کنم و به چیزی بپردازم که عشقش را در سر دارم و آن چیز هم فلسفه است. برای پدرم نوشتم که می ترسم من هم مثل مرحوم دکتر قاسم غنی بشوم که مطبش همیشه جای فضلا و ادبا بود که می نشستند و صحبت می کردند و از پزشکی خبری نبود.

چرا فلسفه؟ این علاقه به فلسفه تا حدی که پزشکی را به خاطرش رها کنید از کجا در شما شکل گرفته بود؟


یک روز عصر که خسته از دانشکده پزشکی بیرون آمدم، در کتاب فروش نزدیک پانتئون کتاب «مصائب فلسفه راسل» را دیدم و خریدم. همان شب خواندم و کیف کردم و به خودم گفتم این همه چیزی است که من دنبال آن هستم.

راسل را می شناختید و کتابش را خریدید؟


نه نمی شناختم. آن اتفاق مثل عشق در نظر اول بود. به پدرم نوشتم که می خواهم به امریکا بروم و فلسفه بخوانم. پدرم مخالفت نکرد اما درباره فلسفه برایم نوشت که رشته شیرین ولی بی حاصلی است. رضایت پدرم را که گرفتم درنگ نکردم و از همان پاریس به نیویورک رفتم و شدم دانشجوی دانشگاه کلمبیا.

سال هایی که در دانشگاه کلمبیا درس می خواندید علایق فلسفی شما چه زیر و بمی پیدا کرد؟


 آن زمان که من آن جا درس می خواندم بیش تر فلسفه تحلیلی و فلسفه علم مورد توجه بود اما من از همان ابتدا به آنچه به فلسفه قاره ای معروف است علاقه داشتم و شیفته کانت شدم و این شیفتگی تا آخر هم با من ماند و تزم را راجع به کانت نوشتم. در جلسه دفاع پایان نامه بعد از آنکه تزم را شرح دادم و حرف هایم تمام شد، رییس جلسه گفت ما هم بیش تر از این نمی دانیم. به من نمره A دادند. عشقم به کانت ادامه پیدا کرد. در ایران فعلی خیلی ها هگلی و هایدگری شدند اما پایه ایدئالیسم آلمان کانت است. خلاصه، سال های تحصیل در دانشگاه کلمبیا دوران پرباری بود. به خصوص استاد فلسفه تاریخ بی نظیری داشتم به نام آرتور دانتو که بسیار از او آموختم.

عزت الله فولادوند با دانش فلسفه به ایران بر می گردد اما استخدام بخش دفتری شرکت ملی نفت ایران می شود. وقتی از او می پرسم چشم اندازی داشتید که می خواهید دانش فلسفه تان را در ایران چگونه ادامه دهید؟ می خندد و به شوخی می گوید: «خیلی هم قشنگ فلسفه را ادامه دادم! استخدام شرکت نفت شدم و به مناطق نفت خیز جنوب رفتم: مسجد سلیمان، آقاجاری، نفت سفید، آبادان و خرمشهر. تابستان ها هوا بالای پنجاه درج بود.» اما کسی که چند سال قبل پزشکی را به عشق فلسفه رها کرده بود، حالا قرار بود فلسفه را فدای کار دفتری کند؟

«بعد از دو سال از جنوب به تهران منتقل شدم و در اداره مرکزی کنسرسیوم نفت در خیابان شاه مشغول شدم. آن جا با طاهره صفارزاده همکار شدم. او اصرار کرد که باید ترجمه کنی. من تنبلی می کردم تا این که او از پیش خود قراری گذاشت و من را به موسسه فرانکلین برد. در فرانکلین با نجف [دریابندری] حرف زدم و من دو کتاب برای ترجمه پیشنهاد کردم. یکی «گریز از آزادی» نوشته فروم بود و یکی هم «پژوهش های فلسفی» ویتگنشتاین. به ویتگنشتاین علاقه داشتم، راجع به او مقاله نوشته بودم و برای ترجمه کتابش آماده تر بودم اما فرانکلین «گریز از آزادی» را انتخاب کرد که ترجمه اش هم خیلی طول کشید.» عزت الله فولادوند قبل از علاقه اش به ویتگنشتاین به ما نگفته بود. پرسیدم:

 زمینه و زمانه آقای مترجم


چرا بعدا سراغ ویتگنشتاین نرفتید؟


نشد. سراغ کارهای دیگر رفت. از علاقه مندی های قدیمم کانت را رها نکردم و هنوز هم رها نمی کنم.

چرا کتاب «گریز از آزادی» فروم را برای ترجمه پیشنهاد کردید؟


از امریکا کتاب را می شناختم و خوانده بودم و کتاب جذابی برایم بود.

شما بعد از فروم سراغ هانا آرنت رفتید و دو کتاب «انقلاب» و «خشونت» او را ترجمه  کردید. انتخاب آرنت برای ترجمه چه پیش زمینه ای داشت؟


آرنت را در تهران شناختم. چند کتاب فروشی در خیابان شاه بود که کتاب های خارجی می فروختند. از زمین تا سقف کتاب خارجی داشتند. من زیاد کتاب می خریدم و می خواندم. آرنت را در همین زمان کشف کردم.

نوشته های آرنت دو وجه دارد؛ یک وجه سیاسی و یک وجه فلسفی. جالب اما این است که به رغم تمایلات فلسفی سراغ آرنت اندیشه سیاسی رفتید؟


ترجمه هایم را اگر نگاه کنید می بینید که من همیشه دغدغه مسائل سیاسی و اجتماعی داشته ایم. حتی این دغدغه همیشه در من قوی تر بوده تا دغدغه فلسفی محض. آرنت خیلی مناسب وضعی بود که در ایران برای ما پیش آمده بود. او خیلی خوب به ریشه ناهنجاری ها و خشونت ها می پرداخت. دوست دارم یک کتاب دیگر هم از آرنت ترجمه کنم.

شما با ترجمه های تان از آرنت و بعد ترجمه «جامعه باز» و «دشمنان» آن پوپر جسارت زیادی از خودتان نشان دادید در برابر جوّ غالب روشنفکری زمان. وقتی «جامعه باز» و «دشمنان آن» را ترجمه می کردید تصوری از واکنش های منفی و حمله هایی که به شما و کتاب خواهدشد داشتید؟


خوش آمدن یا بد آمدن ها اصلا برای من مطرح نبود و نیست. من فکر می کردم وجود کتاب «جامعه باز» و «دشمنان آن» به فارسی و در ایران لازم است. اولا موفق فکر من بود و به علاوه پاسخ بسیاری از کج روی ها را می داد. من همیشه سعی کرده ام فکرم را از طریق ترجمه هایم بیان کنم. هیچ وقت هم وارد جدال با کسی نشدم.

زمینه و زمانه آقای مترجم 


در دورانی که اینترنت نبود شما با ترجمه های خود نویسندگانی را به جامعه ایران معرفی کردید و با مقدمه هایی که بر ترجمه های خود نوشتید، خواننده را از دانستن بیش تر درباره زندگی و فکر آن نویسنده بی نیاز کردید. قبل از ترجمه شما از کتاب «در سنگر آزادی» چیزی از هایک از فارسی ترجمه نشده بود. شناخت فارسی زبانان از استوارت هیوز هم ثمره سه کتابی است که شما از او ترجمه کردید و مقدمه ای که بر این مجموعه نوشتید. مقدمه های شما نتیجه یک کار کتاب خانه ای مفصل است. چه انگیزه ای شما را وا می داشت به نوشتن آن مقدمه های مثال زدنی؟


درباره استوارت هیوز بگویم که برحسب تصادف کتاب «آگاهی و جامعه» را در کتاب فروشی دیدم و خریدم و بعد که خواندم دیدم چقدر به درد جامعه ما می خورد. یک اعتراف هم بکنم. شیفتگی و عشق من به تاریخ فکر است که در ایران ترجمه شد. اما درباره مقدمه ها. وقتی کتاب نیاز به مقدمه و توضیح دارد که نویسنده کیست و کتاب در چه زمانی نوشته شده، اگر بدون مقدمه چاپ شود، نشانه بی مسئولیتی مترجم است. شاید باورتان نشود که مقدمه ای که من برای کتاب «فلسفه کانت» نوشتم بیش تر از ترجمه کتاب از من وقت گرفت.

اتفاقا برخلاف نظر شما می خواهم بگویم به وجود آمدن وسایل ارتباطی جدید موجب تنبلی و سهل انگاری هم شده است. آن زمان که این وسایل نبود، مجبور بودیم به کتاب مراجعه کنیم و بخوانیم و همین خواندن احساس مسئولیت مان را بیش تر می کرد. الان همه چیز سرسری شده است. کوس رسوایی ما را همه جا زده اند. در خیابان راه می رویم و می بینیم اعلان زده اند که پایان نامه می نویسیم. باور می کنید که می شود برای دکتری پول داد و پایان نامه خرید؟ ما فقیر شدیم. مملکتی که شش میلیون نفر از تحصیل کرده هایش مهاجرت کنند فقیر شده است.

کتابی هست که دوست داشته باشید ترجمه کنید و نکردید و حسرتش با شما مانده باشد؟


بله هست. شاید نقد دوم کانت که نیمه کاره مانده. رمان های خوب خیلی زیاد است که آدم دوست دارد ترجمه کند. مثلا هاکسلی را که رمان نویس انگلیسی خیلی خوبی است دوست دارم. زمانی تمام کارهایش را خوانده بودم.

 زمینه و زمانه آقای مترجم


از عزت الله فولادوند درباره اخراجش از وزارت نفت هم رسیدم؛ اتفاقی که او را تبدیل به یک مترجم جدی و حرفه ای کرد. قبل از پاسخ دادن یک اشتباهم را تصحیح کرد:

«من اخراج نشدم، با هجده سال سابقه پاک سازی شدم.» داستان پاک سازی اش از وزارت نفت را هم برایم تعریف کرد: «بعد از انقلاب در اتاقم نشسته بودم و کار می کردم. رییسم آقای شاپوری که مرد بسیار خوبی هم بود تلفن کرد و خواست که پیش او بروم. بعد از انقلاب بود و نیروهای توده ای و متعصب در وزارت نفت کمیسیون پاک سازی تشکیل داده بودند. آقای شاپوری گفت که آن کمیسیون درباره شما تصمیم گرفته که بازنشسته زود از موعد بشوید. من هم سامسونتم را برداشتم و بدون هیچ حرفی از پله های شرکت نفت بیرون آمدم و برگشتم خانه. سامسونتم را گذاشتم کنار پذیرایی، نشستم پشت میز و شروع کردم به کارکردن شدید. نگذاشتم آن اتفاق تاثیر روحی بدی روی من بگذارد. روزی دوازده ساعت کار می کردم و تمام این کتاب ها بعد از این توفیق اجباری ترجمه شدند...».


سامسونت روزهای کارمندی اش در وزارت نفت را هم در گوشه نشیمن خانه نشانم داد. گفت: «27 سال از آن اتفاق گذشت تا این که یکی از دوستان که پزشک شرکت نفت هم هست به من گفت تو که بازنشسته شدی چرا حقوق نمی گیری؟ گفتم من هیچ چیز از شرکت نفت نمی خواهم. ایشان من را به زور برد به اداره بازنشستگی و ماجرا را پیگیری کرد و مستمری بنده را بعد از 27 سال برقرار کردند.» دلیل پاک سازی عزت الله فولادوند از شرکت نفت وجود دو تقدیرنامه شرکت نفت به عنوان کارمند نمونه در پرونده او بوده است. گفتم عجیب است که بعد از آن اتفاق همچنان ایران ماندید. این جمله، بدترین جمله ای است که می شود به عزت الله فولادوند گفت؛ به او که عاشق ایران است: «من از ایران نرفتم.

من واقعا ایران را دوست داشتم و دارم و نمی خواهم هرگز دوری اش را تحمل کنم.» بغض کرد. پرسیدم چند سال است که از ایران خارج نشده اید؟ فکر کرد و گفت: «شانزده سال می شود.» عکس های دو دخترش، آزاده و ویدا، را نشانم داد که سال 1359 همراه با مادرشان برای دیدار اقوام از ایران به فرانسه رفتند و دیگر برنگشتند: «مادر همسرم آلمانی بود. برای دیدار مادر و خانواده اواخر تابستان به فرانسه رفتند. من هم اسم بچه ها را در مدرسه دوزبانه نوشتم. خانم تلفن کرد که پروازی که توانسته بگیرد برای دو روز بعد از اول مهر است و به مدرسه اطلاع بدهم که در جریان باشند. روز 31 شهریور صدام حسین به ایران حمله کرد و فرودگاه ها بسته شد و بچه ها و خانمم ماندنی شدند و بعد هم تصمیم شان این شد که دیگر به ایران برنگردند.»


این دومین اتفاق سختی بود که در آن زمان باری عزت الله فولادوند افتاد و او برای تحمل آثار روانی این ضربه هم قرص مسکن اش کارکردن بیش تر بود: «من نمی خواستم بروم. هیچ وقت نمی خواستم از ایران بروم. من با کارکردن خودم را حفظ می کردم. جنس غریبی هستم. نُه سال تنها زندگی کردم تا اینکه این نازنین عزیز را خداوند سر راه من قرار داد.» اشاره اش به عکس روی میز عسلی بود؛ به سوسن خانم، همسر دومش:

«ما در شرکت نفت همکار بودیم. ازدواج که کردیم زندگی بهشت شد. با فضل و وفادار و مهربان بود. هر چیزی که من ترجمه می کردم و می نوشتم قبل از این که برای چاپ بفرستم سوسن می خواند. ولی بعد از 24 سال زندگی، آلزایمر گرفت و شش سال هم طول کشید و تمام مدت بیماری او زندگی جهنم بود برای من. من دو ضربه سهمگین در زندگی خوردم. یکی فوت پدرم و یکی هم فوت این نازنین.» عزت الله فولادوند دیگر جواب هیچ سوالی را نداد. همین ها را هم که پاسخ داده بود همراهی کرده بود. بلند شد چرخی در خانه زد، قاب عکس مادرش را برداشت، نگاه کرد و دوباره سر جایش برگرداند و رو به ما گفت: «به جای این حرف ها من را راه بیندازید، دوست دارم ایران را بگردم. من عاشق کویر هستم. عاشق یزد و کرمان و اصفهان.»

گزارش تخلف

تمامی مطالب از سایت های مجاز فارسی و ایرانی تهیه و جمع آوری شده است، در صورت وجود هرگونه مشکل از طریق صفحه گزارش تخلف اطلاع دهید.

تبلیغات

جدیدترین اخبار

داغ ترین اخبار